من جیرجیرک تو هستم

من جیرجیرک تو هستم
تو پشت پشه‌بند‌ت توی ایوان خانه‌ات خوابیده‌ای
با پلک‌های نقره‌ای‌ات و نفس‌هایت که بوی برگ تازه می‌دهد.
ماه قبول کرده که نرود
و خورشید قبول کرده که نیاید
تا من از پشت توری پشه‌بند تماشایت کنم
و برایت جیرجیر آواز بخوانم
تو نفس هایت بوی برگ تازه بدهد
و من برایت جیرجیر آواز بخوانم.
پشتِ پشت گردنم لانه کرده ای (اعظم مهدوی)

شهر احمق‌ها

 واقعیت اینه که من تقریبا پنج روز هست در حال جا‌به‌جا کردن جای تلگرام هستم، خجالت آوره ولی دقیقا همینه.

از رو صفحه اصلی گوشی بردارم بذارم اون پشت چشمم نیفته بهش؟ چند ساعت نگذشته موقعیت جدیدش لا‌به‌لای برنامه های دیگه وارد قسمت ناخودآگاهم شده بدون اینکه دنبالش بگردم منو رو ورق میزنم و بهش میرسم ضمنا  انقدر ازش استفاده کردم همیشه در صدر پیشنهادهای گوشی قرار داره.

بعد میگم خب بیا لاگ اوت کن. هروقت لازم شد لاگ این کن که کمتر وقت بذاری. انقدر لاگ این و لاگ اوت میکنم که لاگ اینش خراب میشه و پیغام خطا میده که خیلی اومدی و رفتی یه چند وقت دیگه بیا، ناراحت شدم هرچند توفیق اجباری بود. حالا دیگه کاریش نداشتم فقط می‌خواستم درست بشه بعد دیگه میرفتم پی کارم.

فرداش درست شد و به یکی دو نفر گفتم من از تلگرام استفاده نمی‌کنم یه مدت، شاید از اونا حجالت بکشم و دیگه استفاده نکنم. که باز هم فایده نداشت. گفتم من که رو لپ تاپ هم دارمش چه کاریه. از رو گوشی کلن پاکش کردم. تلگرام روی لپ تاپ خیلی کیف نمیده، رو گوشی حالش بیشتره. ضمنن من تمام کارم با لپ تاپه اینجوری بدتر بود. چند بار پاک کردم و نصب کردم . خلاصه از وقتی به فکر افتادم ازش کمتر استفاده کنم بیشتر تو چشممه.

انقدر این پروسه‌ی از دم در برداشتن و رو طاقچه گذاشتن و برعکسش تکرار شد که با خودم فکر کردم اصلا چی من رو به تلگرام میکشه؟

برای ارتباط های کاری که همه ایمیل دارن و بیشتر از ایمیل هم حرف و صحبتی نیست. کسی هم کار مهم داشته باشه زنگ میزنه. ضمنن در تمام این مدتی که تلگرام داشتم چه اتفاق مهمی افتاد که اگه تلگرام نداشتم ازش جا می‌موندم.

بحث زمان هم نیستا. شاید کنترل زمان برام راحت باشه. بیشتر بحث این هست که چرا من از خواب که بیدار میشم اول تلگرامم رو چک میکنم. چرا نیمه های شب از خواب بپرم حتمن یه سر میزنم. چرا کارم که تموم میشه چشمام برای اینکه یه کتاب دستم بگیرم خسته ست ولی برای چرخیدن در تلگرام و اینستاگرام چشمم کار میکنه هنوز. چرا من هنوز بعد یک هفته کتابی که کنار دستم هست رو کامل نخوندم. یا چرا زنگ نزدم درست و حسابی حال کسی رو بپرسم اما تلگرامم پر از چت با آدم‌هاییه که به وقت تنهایی اسم خیلی‌هاشون حالم رو خوب نمیکنه، و قطعا من هم برای خیلی از اونها همین حس رو تداعی میکنم. قبلا خیلی بیشتر کتاب می‌خوندم خیلی بیشتر کتاب می‌خریدم. الان خواندن و خریدن که هیچی حتی به ندرت درکتاب‌فروشی خودم رو پیدا می‌کنم. چقدر کمتر شده ملاقات‌های اختصاصی من. چقدر بیشتر فرار می‌کنم از اینکه حضوری کسی رو ببینم. و خیلی اتفاق‌های دیگه که بهتره بیشتر از این خودم رو با گفتنشون خجالت زده نکنم.

خیلی از نیاز‌های ما در تلگرام لا‌به لای این چت‌ها و کانال‌ها و گروه‌ها ناپدید میشه. برطرف نمیشه. اما دیگه نوتیفیکیشن هم نمیده. تلگرام خیلی شبیه شهر احمق‌هاست.

 

مضطرب عشق بودن بهتر است

آدم‌ها میان افسردگی خاک کردن رویاها و اضطراب نرسیدن به آٰرزوها قرار دارند. من گاهی سبک‌سر و سربه‌هوا مضطرب‌ام و گاهی بی‌رحمانه عاقل می‌شوم و می‌دانم حتی آرزوی برآورده شدن برخی آرزوها احمقانه است و مدتی افسردگی تمام وجودم را دربر‌می‌گیرد.
با این حال تصور می‌کنم قشنگیِ آرزو به احتمال برآورده شدن یا نشدن آن بستگی ندارد. زیبایی‌اش در مدام در دل داشتن آن است، در اینکه چیزی را با تمام وجودت بخواهی بی‌توجه به اینکه شدنی هست یا نه. در اینکه بند بندِ وجودت آن لحظه که می‌دانی نمی‌شود به درد می‌آید و دلت آن زمان که سرخوش و امیدواری غنج می‌زند.

دست‌های پنهان

 روی یک تخت فلزی که خیلی سروصدا می‌کرد و یک تشک معمولی داشت می‌خوابیدم. خیلی عمیق و خیلی زیاد می‌خوابیدم و همه چیز را زیر سر تخت می دانستم. انقدر این لذت را با همه وجود می‌چشیدم که تختم کنج آرام خانه شده بود. یک تخت پر سر وصدا که  دو دوستی آدم را بغل می‌کرد. بعدها تصمیم گرفتم روی زمین بخوابم و این رابطه عاطفی را تمام کنم. با یک پتو روی زمین می‌خوابیدم . دوباره همان لذت بود و همان دو دست پنهانی که آدم را می‌چسبید و تو هم مجبور می‌شدی به آن بچسبی. مجبور که نه، بلد بود چطور اسیرت کند که لذت بخش باشد. بلد بود چطور خودش را به تو گره بزند که حتی اگر می‌روی به اجبار باشد و دوباره برگردی و اجازه بدهی به هم بپیچید.

همین دست‌ها به وقت ناراحتی در آغوشت می‌گیرند. همین‌ها اشک‌هایت را پاک می‌کنند. این‌ دست‌ها هیچوقت دلخور نمی‌شوند. دلخور ‌نمی‌شوند که وقتی از اتفاقی خوشحالی یا هیجان‌زده‌ای و نمی‌توانی بخوابی، فراموششان می‌کنی. این دست‌ها همیشه خدا منتظرند و هیچ‌وقت از انتظار زیاد خسته نمی‌شوند و نق نمی‌زنند. اتفاقا آن زمان که از همیشه بیشتر منتظرشان گذاشته‌ای و کمتر از همیشه خوابیده‌ای از هروقتی گرم‌تر به پیشوازت می‌آیند و تنگ‌تر از هرزمانی در آغوشت می‌گیرند.

 دوستی در جواب حرف من که گفتم عاشق خوابم گفت از خواب متنفر است. فکر می‌کنم دست‌های زیباتری جایی همیشه منتظرش هستند،لابد دست‌های خواب او پیر شده‌اند که دیگر دوستشان ندارد. هرچند از نظرم این رسم‌اش نیست که کسی پیر شد رهایش کنیم.

با این حال فکر می کنم تمام برنامه‌هایی که برای کم کردن خواب و ترک این لذت به ما می دهند بیهوده است. باید جایی دست زیبایی منتظرت باشد. زیباتر از دست‌های خواب.

مرا بگذار و بگذر

دو چیز که این روز‌ها دغدغه‌ام شده و بیشتر از هرچیزی ذهنم را درگیر می‌کنند یکی حرفه‌ای شدن در کار است و دیگری آزاد کردن الهامِ سرکشِ درونم است که دلم می‌خواهد از زندانی که طی این سال‌ها برایش ساخته‌اند یا ساخته‌ام بیرون بیاید و زندگی کند و هرچه که دلش می خواهد را تجربه کند.

این روز‌ها آدم‌های نگران را نمی‌فهمم. دوستی می‌گوید با این دنیایی که داریم فرزندش که به دنیا بیاید مجبور است در شیشه  و قوطی از اون نگهداری کند تا مبادا آسیبی به او برسد.
اما من اگر فرزندی داشته باشم دلم می‌خواهد خوی وحشی داشته باشد. دلم می‌خواهد هزاران بار از نگرانی قلبم بایستد اما فرزندم برود و دنیا را ببیند و البته نگرانی‌ام را برای خودم نگه دارم.

درد فرزند را به جان خریدن و قربان صدقه رفتن خیلی بی معنی است آن زمانی که او را در هزار لایه می‌پیچیم که مبادا.. که مبادا…

خنده‌ام می‌گیرد آدمی برای فرزندش نامه می‌نویسد که در آینده فلان‌، در آینده بیسان. خنده‌ام می‌گیرد از اینکه به بهانه اینکه نگرانیم درد‌هایی که کشیده‌ایم او هم تجربه کند، فرصت تجربه را از او به کل دریغ می کنیم.
تو لذت کسب تجربه را از فرزندت دریغ نکن، او درد درس نگرفتن از تجربه دیگران را تحمل می‌کند. از آن درد بمیرد بهتر از این است که خط صاف بیاید و خط صاف هم برگردد.