سیبل تمجید‌اندازی

این تعریف و تمجید‌هایی را که سر کیسه‌اش همیشه خدا شل است و هیچ آداب و ترتیبی نمی‌جوید را بهتر است یکبار بفهمم و برای همیشه کنارش بگذارم. بولد کردن یک شخص به صورت همه‌جانبه صرفا بابت یک یا چند ویژگی خوب فقط نشانگر این است که من یا هیجان ‌زده‌م یا آدم خیلی ندیده‌ام یا روابطم در سطح یک تینیجر و سوپرستار مورد علاقه‌ در نوجوانی متوقف شده است و هیچوقت ارتقا پیدا نکرده است. انگار هیچوقت با آدمی که چند وجه از زندگی اش شاخص است و وجه‌های دیگرش همچنان معمولی است رابطه ای نداشته‌ام.
که اگر اینطور نباشد لابد از خباثت من‌ است، این تعریف و تمجید‌ها چیزی شبیه کادو دادن کفش نو در شروع یک پیاده روی طولانی را می‌ماند. با آنکه می‌دانم باید با آن کفش چند وقتی کوتاه مدت پیاده روی کرد تا در پیاده‌روی طولانی پا را نزند و اذیت نکند.

بهتر است قبل از اینکه کسی را سیبل تمجید‌اندازی کنم هنر درست بولد کردن را یاد بگیرم و بعد بنده‌خدایِ بی‌ادعا را هدف قرار بدهم.

 

مرگ آقای سعدی در پاریس

برعکس همیشه که باید پستچی را راهنمایی می‌کردم که خانه را پیدا کند اینبار خودش خانه را پیدا کرده بود. از من خواست که دم در بروم و بسته را بگیرم، چند لحظه‌‌ای دنبال کلید گشتم اما پیدایش نمی‌کردم. از او خواستم که خودش کتاب را برایم بیاورد، چهره دلنشینی داشت، کتاب را با لبخند تحویل داد و خداحافظی کرد، نمی‌دانم چرا دوست داشتم بیشتر می‌ماند، شاید بخاطر مهربانی نگاه‌اش.

کتابی از مجید حسینی بود، خودش پیشنهاد داده بود که بخوانم، صبح که از سایت نشر چشمه سفارش دادم فکر نمیکردم تا عصر بدستم برسد. خط به خط اش را که می‌خواندم انگار که برای من نوشته است. انگار بدون هیچ توضیحی می‌دانست درون من چه خبر است.

……

“سعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوست/ در پات لازم است که خار جفا رود” یک لحظه به سعدی خندید، مثل وقتی که آدم وسط میدان جنگ، به یک معنای کوچک خوب می‌خندد. فکر کرد، سعدی شاعر بوده، عاشق نبوده، یا اگر هم عاشق بوده، می‌خواسته کلاه سرمان بگذاره، فکر کرده شیخ نفهمیده اگر در پایت خار برود، دوست‌تر می‌شوی، افروخته‌تر، آشفته‌تر. (تن مقدس، قلب شیطانی صفحه ۲۹)

…….

گاهی انتخاب آنقدر دردناک و زخم‌زن است که درست مثل کتاب سارتر، حس تهوع، حس درهم ریختن تمام امعا و احشا، حس تکه‌تکه شدن قلب را برای آدم می‌سازد، و آدم‌ها مجبور به این انتخاب پر زخم هستند اما تکلیف آدم عاشق روشن است. هر انتخابی باشد، مقابل هر وضع دردناکی قرار بگیرد، هر تکه از عمرش را بخواهد بدهد، فرقی نمی‌کند. رنج را انتخاب می‌کند. عشق هرچقدر هم که رویایی باشد و از متن واقعیت فاصله بگیرد، هرقدر هم که در تصاویر دور بنشیند، یک وجه واقعی دارد: رنج… (انتخاب رنج صفحه ۸۰)

……..

کاش آدم‌ها آنقدر خالی بشوند که بتوانند درست نفس بکشند، نفسشان گیر نکند به بددلی، نفسشان بند نیاید از کینه، ریه‌هایشان پر نشود از آلودگی هوای آزار دیگری، کاش آدم‌ها بتوانند راحت نفس بکشند، بی‌مانع درون روحشان را پر کنند از هوای درد دیگران، تا آرام شوند. (لعاب‌های رقت‌انگیز صفحه ۹۲)

……..

آدم بمیرد اما دلتنگی نگیردش، بزرگترین مصداق رنج در این دنیا دلتنگی‌ست، تحملش کنی یا نکنی استخوان‌هایت را پوک می‌کند، آدم عاشق پوکی استخوان دارد، هرلحظه باید منتظر باشی استخوان‌های روحش بشکند، زنج دلتنگی برای همین خردش می‌کند، اگر تحمل کرد تو گول نخور، او زنده نیست، فقط راه می‌رود. من می‌گویم کاش آدم زنده نباشد، اما استخوان‌های روحش نشکند، روانش در آرامش محض بنشیند، آن‌وقت زنده بودن مساله دوم است، سختش نباید گرفت مثل منفعت طلب‌ها… (رنج،یک فیلم سینمایی صفحه ۹۷)

……..

کاش هیچ عاشقی از خواب بیدار نشود، در رویا باشد تا بمیرد، اینطوری بهتر است.

………

گاهی خیال از واقعیت به حقیقت نزدیکترت می‌کند…

………

مرگ آقای سعدی در پاریس-سید مجید حسینی– نشر چشمه- ۱۳۹۶

#بامتمم

فکر می‌کنم در این چهار پنج ماهی که در جریان گردهمایی متمم قرار گرفتم این هفته تنها هفته‌ای بود که که کمتر به سمینار فکر کردم.
همیشه به اتفاقی که مدت‌ها منتظرش بوده‌ام نزدیک که می‌شوم در کار‌هایم دقیق‌تر می‌شوم، با صبر و حوصله بیشتری کار‌هایم را انجام می‌دهم، توانایی مدیریت‌ام بالا می‌رود و برای مدت کوتاهی زندگی‌ام ریتم خوبی پیدا می‌کند و شاید بیشترین آرامش را در همین روزهاست که تجربه می‌کنم. بیشتر از اینکه خوشحال باشم یا هیجان زده یا هر حسی که قبل از این داشته ام، احساس آرامش می‌کنم.

 خانه‌ی باصفا. معلم باصفا. هم‌خانه‌های باصفا.  باید خیلی خوش‌بخت باشی که همه این‌ها را داشته باشی. و من هرکجای این خانه که باشم خوشبخت‌ام. برقرار باشد این خانه.

سهم من

نقطه شروعش آنجاست که عادت می‌کنی. آنجا که بدون اینکه برایت مهم باشد که به چه چیزی عادت می‌کنی خودت را به دست اتفاق‌ها می‌سپاری. اصلا شاید مهمترین تصمیم را باید زمانی بگیری که اتفاقی دارد هرروز زندگی‌ات تکرار می شود. اگر تصمیم نگیری اگر منفعل باشی از یک جایی به بعد دیگر می‌شوی از همان‌هایی که چالش سهم من از زندگی چیست راه می‌اندازند. همان‌هایی که طلبکار دور و نزدیک‌اند. همان ها که خودت هم گاهی از آنها بوده‌ای. همان‌ها که بعد سال‌ها هنوز درگیر اتفاق‌های دوران کودکی‌اند. همان ‌ها که اول و آخر حرفشان این است که نسل بعد از آن‌ها راحت‌تر زندگی کرده‌اند. همان‌ها که درگیر جبر زندگی‌اند. همان‌ها که همیشه شاکی‌اند. حتی اگر فصل‌های زیادی از زندگیشان گذشته باشد باز هم سهم خودشان در زندگی‌شان را انکار می‌کنند. همان‌ها که حر‌فهایشان برای نقد دیگری پر از منطق است ولی به خودشان که می‌رسد پر از تبصره و پرانتز و اما و اگر و توجیح‌ است.

شاید اینجاست که تعیین می‌کنی اختیاری در زندگی ات داری یا نه. اینجاست که تعیین می‌کنی سهم تو از زندگی چیست. زمانی که اتفاقی داشت روتین زندگی‌ات می شد. اتفاقی داشت طبق تصمیم تو روتین زندگی‌ات می‌شد.