در اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی ست؟

لحظه‌‌ی شنیدن خبر اضطراب زیادی تمام وجودم را گرفت.
با شنیدن صدای خانواده پشت خط تلفن حال بهتری پیدا کردم.
ناراحتی عمیقی هست و در عین حال احساس آرامشی که خانواده من آسیبی ندیده‌اند.
آن لحظه که دعا می‌کنی که خانواده تو سالم باشند از تعداد کشته‌شدگان کم نمی‌شود پس حتمن خانواده دیگری داغ‌دار می‌شوند. حس خوبی نیست.

 

تیتر را از شعر سرو آزاده هوشنگ ابتهاج نوشته‌ام.

امشب همه غمهای عالم را خبر کن
بنشین و با من گریه سر کن ، گریه سر کن
ای میهن ، ای انبوه اندوهان دیرین
ای چون دل من ، ای خموش گریه آگین
در پرده های اشک پنهان ،کرده بالین
ای میهن ،ای داد
از آشیانت بوی خون می آورد باد
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای میهن ، ای غم
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد …
ای میهن ،ای پیر
بالنده ی افتاده ، آزاد زمین‌گیر
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای میهن! اینجا سینه ی من چون تو زخمی است
اینجا ،دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ، دمادم

موسیقی متن

آدم‌ها جفت هم می‌شوند تا موسیقی متن زندگی یکدیگر باشند.
موسیقی اگر حرف خودش را بزند و من هم حرف خودم را
حتمن موسیقیِ متنِ زندگیِ من نیست،
و لابد من هم فقط صدای مزاحمی هستم در زندگی او.

از بی‌مزگی‌های دنیاست که این موسیقی
یا در اوج ناهماهنگی با زندگی ما انقدر مبهوت کننده است که در واقع اصلا آن را برای ما نساخته‌اند و بیشتر مناسب کنسرت است و هیجانی و خاطره‌ای که بعدش بروی سراغ زندگی خودت و احتمالا موسیقی متناسب‌اش.
و یا تو درکی از زبان آن موسیقی نداری.
یا انقدر گوش خراش است که تا مدت‌ها زندگی صامت را ترجیح می‌دهی.

میوه نچیده را که تعارف نمی‌کنند

نمی‌دانم چه لذتی در پل بودن به دنیاهایی که نرفته‌ایم و تصویر دقیقی نداریم اما در ذهن زیبا می‌بینیمشان وجود دارد که شبیه کار خیر به آن نگاه می‌کنیم و تاب نداریم کسی را از آن بی‌بهره بگذاریم. در حالیکه در آن سوی ماجرا خساستی در بخشیدن میوه‌های چیده شده وجود دارد که به طرز خنده‌داری با تمایل به وصل کردن متناقض است.

شاید گاهی کسی ناخواسته بدون آنکه خودش بخواهد راهی ارتباطی به یک دنیای جدید باشد. اما به نظرم  درکل زمانی می‌توان در این جایگاه قرار گرفت که تصویر شفافی از دو سوی ماجرا داشته باشیم: فردی که می‌خواهد از ما عبور کند و دنیایی که به واسطه ما می‌توان به آن رسید. این درست است که از هر پلی نباید رد شد و عابر باید عاقل باشد، ولی قرار هم نیست دم خانه هرکسی به هر آبادی پلی بزنیم.

فکر می‌کنم اگر شرح قابل درکی برای خودمان و  دیگران از تغییری که بعد از خواندن یک کتاب ،یا بعد از رفتن به یک سفر یا بعد از رابطه با شخصی خاص در ما ایجاد شده است، نداریم بهتر است آن‌ها را مستقیما به کسی توصیه نکنیم.

نگاه مغلوب همه چیز را کلیشه می‌بیند

تصور می کنم نگاه کلی ما به زندگی یا نگاه یک فرد مغلوب است یا فردی که تا آنجا که توانسته بر زندگی سوار بوده است. بی تفاوت به اینکه شرایط فعلی ما از نظر مالی، جایگاه اجتماعی، روابط عاطفی و.. چگونه است.

نگاه مغلوب نگاهی نیست که همیشه شکست خورده یا اشتباهات زیادی داشته است. که از نظر من این نگاه از ذهنی می‌آید که باوجود تمام اتفاق‌های خوب در زندگی‌اش، باوجود دیدن ثمره کوچکترین تلاش‌اش، هرروز از نو فراموش می‌کند (به فرض اینکه گاهی یادش باشد) که تلاش در هر زمینه‌ای حتمن نتیجه‌ای خواهد داشت. در نگاه مغلوب همیشه دیر شده است، همیشه هرکاری را باید زودتر از این‌ها انجام می‌دادی. در نگاه مغلوب همیشه دلیلی برای سکون و یکجا نشستن هست، که برابری می کند با هرچه که می‌توانست انگیزه حرکت باشد. هرنگاهی متوجه گذر زمان و از دست رفتن جوانی و شادابی‌اش هست اما این نگاه مغلوب است که روی هرکاری برچسبی می‌زند و محدوده سن وسال را مشخص میکند.  نگاه مغلوب می‌تواند  نگاه جوانی باشد که دلیلی نمی‌بیند به پدر و مادر مسن‌اش یاد بدهد با لپ‌تاپ کار کنند یا گوشی هوشمند داشته باشند.

در تصور من نگاه مغلوب بیش از اندازه محافظه کار است و نمی‌داند همزمان با این حصاری که به دور خودش می‌کشد و راه نفوذ را برخود می‌بندد فرصتی را از دست می دهد و آنچه که نگران از دست دادن آن است قبل‌تر از این‌ها سنگین‌تر‌اش را باخته است.

این نگاه نمی‌تواند برای هر اتفاقی واقعیتی متمایز را بپذیرد. همیشه یک واقعیت وجود دارد، همان واقعیتی که او می‌بیند.

در نگاه مغلوب گردش فصل‌ها و گذشتن زمستان و آمدن بهار هم یک کلیشه است. و لابد شکوفه‌ها هم سخنران های انگیزشی.

یاد من بماند

می‌توان به چشم یک بازی به آن نگاه کرد. بازی که از بی‌نهایت مسیر درست شده است و انرژی در این مسیر‌ها در گردش است. برد و باختی معنی ندارد اما هرزمان که انرژی از مسیری نتواند عبور کند بعد از مدتی آن مسیر کنار گذاشته می‌شود و بن بست و مسدود شناخته می‌شود چون انرژی را حبس می‌کند و راهش را سد می‌کند.

انرژی که محبت، بخشش ، فداکاری ایجاد می‌کند همیشه در جریان نیست. بس‌که فراموش می‌کنم بنا هموار کردن مسیر این انرژی است نه مسدود کردن راه آن. همیشه باز گذاشتن این مسیر راحت نیست. آن وقت‌ها که تنهایمان گذاشته اند و ما باید نقش یک پل را بازی کنیم، آن زمان که حق داریم نبخشیم اما درد را به جان می خریم و می‌گذریم، آن زمان که جواب محبت‌مان را با بی‌مهری می‌گیریم اما باز‌هم محبت‌مان را دریغ نمی‌کنیم همه این‌ها مسیر این انرژی را هرچند به سختی اما باز نگه می‌دارد .  تصور می‌کنم هرلحظه ما هستیم در نقش یک مسیر. و هرلحظه یا مانع هستیم یا معبر.

در میان آدم‌ها، در میان این همه مسیر من به آنهایی که مدام این انرژی را عبور داده‌اند غبطه می‌خورم.

می‌بخشندت و تنها می‌خواهند که جایی کسی را ببخشی.
محبت می‌کنند و فقط می‌خواهند با مهر کسی را در آغوش بگیری.
می‌گذردند بی‌آنکه منتی بگذارند.
تو را همراهی می‌کنند و مسیری که می‌توانست بن بست باشد را برایت باز نگه می‌دارند.

دلم می‌خواهد به پاس بزرگی آدم‌هایی که شبیه یک کوچه باغ من را غرق صفای خود کردند ببخشم، محبت کنم و بگذرم. امیدوارم یادم بماند.