خانم‌ها آقایان را درک می‌کنند اما خانم‌ها را تحلیل می کنند

شاید باید خیلی بزرگتر شوم که جنسیت را وارد بعضی اتفاق‌ها نکنم اما امروز تصور می‌کنم که حجم شادی که من از یک رابطه خوب با یک خانم می‌گیرم خیلی بیشتر از رابطه با یک آقاست. هرچند شانس این را داشته‌ام که در بین آقایان هم دوستان خوبی داشته باشم و از رابطه با آن‌ها لذت ببرم و در این ارتباط حال خوبی داشته باشم. ولی من آن حال خوبی که از یک خانم می‌گیرم بیشتر دوست دارم.

در عین حال آنچه که در این سال‌ها در روابط بین خانم‌ها خیلی زیاد دیده‌ام حساسیت روی  هم‌جنس ‌هایشان است. حساسیت‌هایی که گاهی در قالب جمله‌هایی شبیه “من هم‌جنس هایم را بهتر می‌شناسم ” خودش را نشان می‌دهد و پشت جمله‌ها و کلمه های پرمهرشان پنهان نمی‌شود. همین حساسیت باعث می‌شود که بعضی از خانم‌ها تصور می کنند در بین آقایان دوستان بهتری می‌توانند پیدا کنند اما من همین درگیری‌های خاله‌زنکی را بین آقایان هم دیده‌ام. که اگر ظاهرا در روابط با خانم‌ها آن چهره خاله‌زنک را نشان نمی‌دهند بیشتر به این دلیل است که آن حساسیت‌ها روی یک خانم وجود ندارد.

داشتن دوستی که این حساسیت‌ها را یا نداشته باشد یا اگر دارد ماهرانه پنهانش کند که تو را آزار ندهد یا حداقل انکار نکند لطف بزرگی است. که البته من هم به جبرانش سعی می‌کنم کاری نکنم که چراغ حساسیتش قرمز شود.

برایت چای بریزم؟

به همان اندازه که دوست دارم حرف بزنم و مشکلات را حل کنم به همان اندازه هم گاهی دلم می‌خواهد به سرعت فراموش کنم و یادآوری نکنم.  باید مراقب بود که آنچه که باید در موردش صحبت کرد را فرموش نکنیم و آنچه را که باید فراموش کنیم مدام سفره‌اش را پهن نکنیم.

 هزار و یک دلیل وجود دارد برای اینکه آدم‌ها خسته شوند، تاب و تحملشان پایین بیاید. غذا، هوا، شلوغی، کار، بیماری، بی‌فکری آدم‌های دیگر، ناامیدی، متحمل شدن هزینه‌های مختلف و هزار و یک دلیلی که ما نمی‌دانیم انرژی را در اطرافیان ما نابود می‌کند و مکانیکی‌ترین موجود هم که باشی بلاخره یک جایی صدایت در می‌آید. فکر کردن به همین‌ها تنگی خلق آدم‌ها را برایم قابل تحمل می کند. حتی اگر گاهی مخاطب پرخاشگریشان من باشم. حتی اگر مقصر نباشم.  از راننده تاکسی و مغازه‌دار گرفته تا همین‌ها که هرروز می‌بینمشان، می‌خوانمشان.

نه اینکه موافق بروز خشم و ناراحتی باشم، اما همین‌که انتظار رفتار همیشه خوش و خرم ندارم حال خودم کمتر گرفته می‌شود. حتی به آن مرحله نمی‌رسد که احساس بزرگواری کنم و کسی را ببخشم یا انقدر فهمیده باشم که آدم‌ها را درک کنم. انگار حس وحال ارتجاعی پیدا کرده باشم. آن هم جنس خوبش را.

این رفتارهایی که حال خوشی را به همراه ندارند همان حرفهایی ست که باید گذشت و درگیر موج منفی‌اش نشد. حداقل اگر یک سر این پرخاشگری‌ها بفهمد که اگر چیزی نگوید و بگذرد نمی‌میرد، این موج منفی طوفان نمی‌سازد و حال دنیا کمی بهتر می‌شود.

با همه این حرف‌ها یادم هست که زمانی خودم پرخاشگرترینِ عالم بودم.

سیبل تمجید‌اندازی

این تعریف و تمجید‌هایی را که سر کیسه‌اش همیشه خدا شل است و هیچ آداب و ترتیبی نمی‌جوید را بهتر است یکبار بفهمم و برای همیشه کنارش بگذارم. بولد کردن یک شخص به صورت همه‌جانبه صرفا بابت یک یا چند ویژگی خوب فقط نشانگر این است که من یا هیجان ‌زده‌م یا آدم خیلی ندیده‌ام یا روابطم در سطح یک تینیجر و سوپرستار مورد علاقه‌ در نوجوانی متوقف شده است و هیچوقت ارتقا پیدا نکرده است. انگار هیچوقت با آدمی که چند وجه از زندگی اش شاخص است و وجه‌های دیگرش همچنان معمولی است رابطه ای نداشته‌ام.
که اگر اینطور نباشد لابد از خباثت من‌ است، این تعریف و تمجید‌ها چیزی شبیه کادو دادن کفش نو در شروع یک پیاده روی طولانی را می‌ماند. با آنکه می‌دانم باید با آن کفش چند وقتی کوتاه مدت پیاده روی کرد تا در پیاده‌روی طولانی پا را نزند و اذیت نکند.

بهتر است قبل از اینکه کسی را سیبل تمجید‌اندازی کنم هنر درست بولد کردن را یاد بگیرم و بعد بنده‌خدایِ بی‌ادعا را هدف قرار بدهم.

 

مرگ آقای سعدی در پاریس

برعکس همیشه که باید پستچی را راهنمایی می‌کردم که خانه را پیدا کند اینبار خودش خانه را پیدا کرده بود. از من خواست که دم در بروم و بسته را بگیرم، چند لحظه‌‌ای دنبال کلید گشتم اما پیدایش نمی‌کردم. از او خواستم که خودش کتاب را برایم بیاورد، چهره دلنشینی داشت، کتاب را با لبخند تحویل داد و خداحافظی کرد، نمی‌دانم چرا دوست داشتم بیشتر می‌ماند، شاید بخاطر مهربانی نگاه‌اش.

کتابی از مجید حسینی بود، خودش پیشنهاد داده بود که بخوانم، صبح که از سایت نشر چشمه سفارش دادم فکر نمیکردم تا عصر بدستم برسد. خط به خط اش را که می‌خواندم انگار که برای من نوشته است. انگار بدون هیچ توضیحی می‌دانست درون من چه خبر است.

……

“سعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوست/ در پات لازم است که خار جفا رود” یک لحظه به سعدی خندید، مثل وقتی که آدم وسط میدان جنگ، به یک معنای کوچک خوب می‌خندد. فکر کرد، سعدی شاعر بوده، عاشق نبوده، یا اگر هم عاشق بوده، می‌خواسته کلاه سرمان بگذاره، فکر کرده شیخ نفهمیده اگر در پایت خار برود، دوست‌تر می‌شوی، افروخته‌تر، آشفته‌تر. (تن مقدس، قلب شیطانی صفحه ۲۹)

…….

گاهی انتخاب آنقدر دردناک و زخم‌زن است که درست مثل کتاب سارتر، حس تهوع، حس درهم ریختن تمام امعا و احشا، حس تکه‌تکه شدن قلب را برای آدم می‌سازد، و آدم‌ها مجبور به این انتخاب پر زخم هستند اما تکلیف آدم عاشق روشن است. هر انتخابی باشد، مقابل هر وضع دردناکی قرار بگیرد، هر تکه از عمرش را بخواهد بدهد، فرقی نمی‌کند. رنج را انتخاب می‌کند. عشق هرچقدر هم که رویایی باشد و از متن واقعیت فاصله بگیرد، هرقدر هم که در تصاویر دور بنشیند، یک وجه واقعی دارد: رنج… (انتخاب رنج صفحه ۸۰)

……..

کاش آدم‌ها آنقدر خالی بشوند که بتوانند درست نفس بکشند، نفسشان گیر نکند به بددلی، نفسشان بند نیاید از کینه، ریه‌هایشان پر نشود از آلودگی هوای آزار دیگری، کاش آدم‌ها بتوانند راحت نفس بکشند، بی‌مانع درون روحشان را پر کنند از هوای درد دیگران، تا آرام شوند. (لعاب‌های رقت‌انگیز صفحه ۹۲)

……..

آدم بمیرد اما دلتنگی نگیردش، بزرگترین مصداق رنج در این دنیا دلتنگی‌ست، تحملش کنی یا نکنی استخوان‌هایت را پوک می‌کند، آدم عاشق پوکی استخوان دارد، هرلحظه باید منتظر باشی استخوان‌های روحش بشکند، زنج دلتنگی برای همین خردش می‌کند، اگر تحمل کرد تو گول نخور، او زنده نیست، فقط راه می‌رود. من می‌گویم کاش آدم زنده نباشد، اما استخوان‌های روحش نشکند، روانش در آرامش محض بنشیند، آن‌وقت زنده بودن مساله دوم است، سختش نباید گرفت مثل منفعت طلب‌ها… (رنج،یک فیلم سینمایی صفحه ۹۷)

……..

کاش هیچ عاشقی از خواب بیدار نشود، در رویا باشد تا بمیرد، اینطوری بهتر است.

………

گاهی خیال از واقعیت به حقیقت نزدیکترت می‌کند…

………

مرگ آقای سعدی در پاریس-سید مجید حسینی– نشر چشمه- ۱۳۹۶