روز شماری

بعد از دو سال آشنایی با متمم و روزنوشته قرار است یک ماه دیگر برای اولین بار  این جمع را از نزدیک ببینم.  با خودم فکر می‌کنم شاید اگر آن‌ها را زودتر می‌شناختم با کیفیت بیشتری زندگی را به دست امروز می‌رساندم. اما آیا واقعا اینطور است؟ در دست داشتن …

چاه عمیق کلمات

خیلی طولانی به مانیتور و کیبورد خیره شدم که شاید ذهن لعنتی یاری کرد و چیزی نوشتم، به خیلی چیزها از قبل فکر کرده بودم، تیترهای مختلفی که شاید هرکسی جای من بود بدون فکر و بدون مکث حداقل چند پاراگراف در موردشان مینوشت.

در همین حال بودم که یاد …

با من حرف بزن.

دومین جلسه کلاس که تمام شد رفتم داخل حیاط تا قبل از شروع کلاس بعدی کمی استراحت کنم چند دقیقه بعد دو تا از بچه‌های کلاس کنار صندلی من ایستاده بودند و در مورد ضعف استاد در مدیریت زمان صحبت می‌کردند. من هم تا حدودی با آن‌ها موافق بودم و …

شبدرِ سوژه

احساس می‌کنم دارم به اطرافیانم خیانت می‌کنم. از اینکه با عینک سوژه یاب به آنها  نگاه می‌کنم. خجالت می‌کشم، از اینکه آنها را دسته بندی می‌کنم به آن‌ها که می‌شود در موردشان نوشت و آن‌ها که حرفی در موردشان ندارم. قبل از اینکه به زیبایی شبدرهایی که پای گل سرخ …

گل ز یک تندباد ست بیمار

نه اینکه طوفانی تجربه کرده باشم یا همیشه در برابر ناملایمات سخت و صبور بوده باشم. اما میدانم در برابر بعضی آدم‌ها بعضی نگاه ها شکننده تر هستم. کوچکترین نامهربانی از طرف این آدم ها میتواند من را به گوشه ای بیندازد و قرار را از من بگیرد. هرچند خیلی …

کیستی آن زمان که کسی نظاره‌گر تو نیست

از خودم می‌پرسم و خودم را نمی‌شناسم. سرم را که بلند میکنم میبینم که اطرافم پر از آینه است. جز آینه هیچ چیز نیست. مگر آینه هرآنچه که در مقابلش قرار بگیرد را به خودش نشان نمی دهد ؟ پس چرا نمی‌توانم خودم را ببینم؟ دور خودم می‌چرخم ، آینه …

مامن

این گل طوفان و عشق را، می‌شنوی
ما برای همیشه
چیده‌ایم
و جور دیگری نمی‌شود که بشکوفد، می‌شنوی
و در زمین دیگری، ستاره‌ی دیگری، می‌شنوی
دیگر خاک هم همان خاک نیست و هوا همان هوایی که ما لمس کرده بودیم، می‌شنوی

و هیچ باغبانی در هیچ زمان دیگری این همه …

شاید امروز نه. شاید فردا هم نه. اما یک روز. اما یک روز.

 

خودم را میبینم که در جاده‌ای خلوت در هوایی نیمه ابری قدم می‌زنم. نمیدانم انتهای جاده به کجا می‌رسد. سردرگم و بی‌هدف ادامه می دهم. زیبایی‌های مسیر را می‌بینم. بوی نم باران را حس  می‌کنم. اما هیچ‌چیز در ذهنم تداعی نمی‌شود. ذهنم دچار انجماد و یخ‌زدگی‌ست. گاهی نگاه‌هایی با …